نقش دیوار دلم
مي نويسم تا به ياد داشته باشم اين روزهایی را که هر ثانیه اش بوی وجود تو را برایم تداعی می کند مي نويسم و مي خوانم اين نوشته را نه یک بار بلكه چندين بار تا ذره ذره وجودم به ياد داشته باشد این روزهاي سرد و پر تشويش را مي نويسم تا به ياد داشته باشم تنهايي هايت را ، نگراني هايت را مي نويسم تا به ياد داشته باشم نگا ه هاي بي انتهايت را ، خنده های معصومت را مي دانم اين را خوب مي دانم كه تو اي نازنين، نا نوشته به ياد خواهي داشت لحظه لحظه اين روزها را اين را خوب مي دانم كه اين دلهره ها و تشويش ها عمري است كه همسفرتوست و اين من هستم كه بي بهانه به دنبال بي انتهايي مي گردم تو مي داني و مي شناسي اين راه را ، تو مي شناسي دل كوچك و پر دلهره ام را می دانی دلم تنگ است، دل تنگ نگاه پر مهرت، دستهایت، آغوشت اين را مي دانم كه چراغ راهم را در دستان تو جاي خواهم گذاشت اين را خوب مي دانم مرا به خاطر نبودن هايم به خاطر ندانستن هايم و مرا به خاطر نديدن هايم ببخش مي نويسم تا به ياد داشته باشم این جدايي بي انتهايم را مي نويسم و مي خوانم نه يكبار بلكه چندين بار اين مرثيه ها را قرار بود نتایج رو که هفته پیش بهش دادم، بخونه و کم و کاستی هاشو بهم بگه رفتم پیشش پرسیدم که استاد خوندید،چطور بود بعد از کلی توضیح گفت خیلی کیفی نوشتی باید کمی بنویسی! چند تا ایرادم گرفتم که باید رفع کن ولی فراموش کردم با خودم بیارمش، بمون این کلاسم تموم شه بعد با هم میریم خونه بهت میدم منم مث همیشه مظلوم، استاد مزاحم نمیشم بزارید فردا دوباره میام دیگه از اون اسرار از من انکار، دیگه دیدم خیلی دلش میخواد برم خونشون منم قبول کردم:D خلاصه سوار ماشین استاد شدیم و راهی منزل شدیم رسیدیم درب منزل استاد گرام گفت بفرمایید داخل منم مث همیشه مظلوم، گفتم نه استاد مزاحم نمیشم بد موقس دیگه از اون اسرار از من انکار، دیگه دیدم خیلی دلش میخواد برم داخل منم قبول کردم گفت خانم مهمون داریم پرسید کیه؟ گفت آقای فلانه گفتش آقای فلان فلانی گفت نه اون فلانی این فلانی با راهنمایی استاد رفتیم نشستیم ی گوشه تا استاد گرام نتایج رو بیاره البته کنجکاو بودم ببینم چی داره تو خونشون هر جا نگاه میکردی کتاب بود، روی میز کتاب، روی مبل کتاب، حتی توی کتابخونه هم کتاب بود:D همینطور که دید میزدم استاد اومد، اینم نتایج، همینجور که توضیح میداد ی صدای دل نشینی گفت بفرمایید سرمو بالا کردم دیدم طفل استاده گفتم مرسی و لیوان شربت رو برداشتم {این موقع معمولا چایی میارن نه:D} اینقدر شرمنده شده بودم که هی میگفتم شرمنده،ببخشید بد موقع مزاحم شدم ی 100 بار فکر کنم گفتم خدایی تا حالا استاد به این باحالی دیدید نه تا حالا از دست دختر استادتون شربت خوردید:D خلاصه با شرمندگی از خونه استاد رفتیم سمت ترمینال هوا فوق العاده گرم بود اینقدر که سوار اتوبوس که شدم فقط سرمو گرفتم بالا که باد کولر یکم خنکم کنه خوب که خنک شدم سرمو آوردم پایین ی نگاهی به دور ور کردم دیدم ای خدا امروز انگار روز شانس منه ماشالا هزار ماشالا چه دختر با کمالاتی خودمو جمع جور کردم بطری آب و لیوان در آوردم و ی آبی خوردم ی نگاهی کردم دیدم دختره هم رفت از آب سرد کن اتوبوس آب بخوره افتاد و دندونش شکست نه حالا جدی رفت آب بخوره ،هی دکمه رو زد آب نیومد نمیدونم چه کار نیکی کرده بودم اون روز یعنی همه چیز بر وفق مرادم بود ما نیشمون تا بناگوش باز بود و افکار شیطانی پرورش میدادیم همینطور که نشست ی لیوان آب گرفتم یواش بهش گفتم آب نطلبیده مراده:D اینجا دیگه از اون انکار از من اسرار بهش گفتم لیوانش تمیزه تو فکر نباشید الکی بهش گفته بودم خودم توی لیوان خورده بودم خلاصه هر جوری بود آب و خوروندم بهش بعد دیدم خیلی داره 3 میشه به پسره کنار دستم و اون دوست دختره تعارف کردم بعد مکان عمومی بود منم آدم جنتلمن دیگه هیچی بینمون رد و بدل نشد البته آخر مسیر ی خداحافظی خشک و خالی هم کردیم جون تو:D رسیدم خونه به مامان گفتم مامان بگو چی شده! گفت استادت نتایج رو قبول کرده؟ من، نه از اون مهمتر هان چی شده بگو ببینم؟ عروستو پیدا کردم گفت جدی!کجا پیدا کردیش؟ گفتمش توی ماشین گفت هان پدرسوخته مگه شمارشو گرفتی! گفتمش شماره اونو که نه ولی شماره ماشینو برداشتم:D دل نوشت: درد کمی نیست... پشت هیچ خط تلفنی صدایی که بتواند دلم را بلرزاند نیست...
دل نوشت:
باران که بیاید دلم سبک می شود،
ابرهای دلتنگی دلم را به آسمان فرستادم تا برایت تمام شهر را گریه کنند...
گفتی فراموش کردن کار ساده یست ، تو فراموش کن ، من این ساده ها را بلد نیستم
تور رو خدا دعاش کنيد
دل نوشت:
سيلي واقعي رو درست وقتي مي خوري
که وسط زيباترين رويا هستي
دلتنگم
| Design By : Night Melody |

